X
تبلیغات
تقدیم به امید زندگیم .........
به نام ان وجود پر وجودی که وجود کم وجودم از وجود پر وجودش گشته موجود


قدم از کوچه ی بن بست بردار

وهر چه خاطراتت هســت بردار

به خاکســتر نشاندی هستی ام را

بیـــا واز دل مــن دســـت بـردار

 

مـــرا دل..از ازل تنگ آفریدند

بــرای غـــم همـــاهـنگ آفریدند

مرا دل شیشه ای کردند و،آنگاه

برای تـو دل از ســـنگ آفریدند

 

زمین در بستر شب خواب می رفت

شب از تشویش وبی مهتاب نی رفت

ومن افتـــاده برگ از شاخــــه ای که

پس از عمـــــری بروی آب می رفت

 

این دل..دل پاره پـاره هی می شکنی

این شیشه به یک اشاره هی می شکنی

عاشق شدن تو نیز رسمی ست عجیب

دل می بری و دوبـاره هی می شکنی

تصویرهمان زبـان درازی هستیم

بی جاذبه فکرصحنه سازی هستیم

هر گز دلمان بهـــــم نخواهند رسید

ماننـد دوتــــا خط مــــوازی هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 17:22  توسط omid  | 


 

قدم از کوچه ی بن بست بردار

وهر چه خاطراتت هســت بردار

به خاکســتر نشاندی هستی ام را

بیـــا واز دل مــن دســـت بـردار

 

مـــرا دل..از ازل تنگ آفریدند

بــرای غـــم همـــاهـنگ آفریدند

مرا دل شیشه ای کردند و،آنگاه

برای تـو دل از ســـنگ آفریدند

 

زمین در بستر شب خواب می رفت

شب از تشویش وبی مهتاب نی رفت

ومن افتـــاده برگ از شاخــــه ای که

پس از عمـــــری بروی آب می رفت

رباعــــــــــی

 

این دل..دل پاره پـاره هی می شکنی

این شیشه به یک اشاره هی می شکنی

عاشق شدن تو نیز رسمی ست عجیب

دل می بری و دوبـاره هی می شکنی

تصویرهمان زبـان درازی هستیم

بی جاذبه فکرصحنه سازی هستیم

هر گز دلمان بهـــــم نخواهند رسید

ماننـد دوتــــا خط مــــوازی هستیم

 

    رباعــــــی

 

شاید دلــم از چشم تو شــک بردارد

 

از قنـــــد لبــت گـــاه، نمک بر دارد

 

ازهق هق گریه های خودمی تــرسم 

 

 هــرشـب دل نـازکـــم تــَرک بردارد  

 دوبیــــتی

 

اگـــرداغ دلمــــرا دیــــده باشی

 

شقــایق می شکوفــد این حواشی

 

مبــــادا بـــا نـــــگاه آتشــیــــنـت

 

نمک بر زخــــم های مـن بپاشی





 

        بهــاراینجــاست، ازافسـانه کمتر..

        گل شب بوست ،خوشبختانه کمتر..

         به شکل پیـــله ابــریشـم نـوشتــند.. 

           مسیــر بــاغ، از پـــروانــه کمتر..  

      دراین شبها سـتاره می شکوفم 

     شکســته، پاره پاره می شکوفم

     شقـایق درشقـایق، زخم درزخم

    بهــار آمـد، دوبـاره می شکوفم

   فضا تنگ ست  اوج بـال ها بعد

  شبی خاموش و قیل وقـال ها بعد

   زمان وفرصت عاشق شدن نیست

    قـــرار مــا بمــانـــّد سـال هـا بعـد 

   تورا من یاس وسنبل هم نگفتم

  وحسـنت را به بـلبـل هم نگفتم

  تو نازک ترزگلهـایی، ولی من

   به تو نازک تر از گل هم نگفتم

   کویـرم با توصد پیوند دریاست

  بـرویَم وسعتی لبخــند دریاست

   زتوفان های چشمت ای بلاخیز

    بگو تا ساحل من چند دریاست؟

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 23:37  توسط omid  | 

بهــار آمدعج گل کاشت دشتی

سراز خوابی گران برداشت دشتی

  زخـاک شُـنــبه آخــر ســردر آورد   

    همان داغـی که دردل داشت دشتی        


دراین شبها سـتاره می شکوفم

شکســته، پاره پاره می شکوفم

شقـایق درشقـایق، زخم درزخم

بهــار آمـد، دوبـاره می شکوفم
.

 

تو گفتی عیــد شد محفـل بگیریم

کنار دست گـــل منــــزل بگیریم

بیــــا بـا دستـــمـــال مهــــربانی

شبی هم گردوخاک ازدل بگیریم

تورا دستی به گل چیـدن نگیرد

خـــزانی دربهـــــار تـن نگیرد

دراین دنیای غربت لحظه ای هم

خدا هـــرگـــز تورا ازمن نگیرد

مسافرخسـته خسـته می نویسی

لب گل را تـو بسـته می نویسی

به نستعلیق چشمت ای پری رو

دل مــا را شکســـته می نویسی



ای باغچه پس کجاست سوسن هایت؟

بــا داغ جنـــون فصل شکفتــــن هایت

تنهــا تـراز اینی که تو را حس کردند

درغـــــربت بــی نهــــایـت تنهــــایت

roses-desi-glitters-19

.

دراینجا عاشقی کـاری مهم نیست

پرازبغضی ومی باری مهم نیست

   بــرای ایـن دل بـی صاحـب مــن 

شکستـن های تکـراری مهم نیست

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 23:20  توسط omid  | 



حالا كه قرار است نباشى بامن

قربانى اين قصه منم الزامن

هر چند كه گفته اي بيايم پيشت

من خسته ام امشب تو بيا،فردا من

از اول عشق نسيه لبخند زدى

صد حيله و صدهزار ترفند زدى

اى شاعر روسياه قرن حاضر

بگذار كه راحتت كنم گند زدى

..............

اى دختر غم گرفته آهنگ بزن

بر چهره‌ ى غم گرفته ام رنگ بزن

هر چند مكالمه گرانست اما

من مردم از انتظار تك زنگ بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 22:43  توسط omid  | 


دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد
غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد



سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد



به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد


چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در دولت شما آورد


صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد
دل شوریده ما را به بو در کار میآورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار میآورد
فروغ ماه میدیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار میآورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی میریخت خون و ره بدان هنجار میآورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار میآورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود اگر زنار میآورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار میآورد
عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمیکردم که صوفی وار میآورد



نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
در این جهان ز برای دل رهی آورد
همیرویم به شیراز با عنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهی آورد
چه نالهها که رسید از دلم به خرمن ماه
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رایت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهی آورد


یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتادهام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتادهام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد
خرم دل آن که همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد



دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد
صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد



ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال
ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد
ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد



دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این به آب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 18:45  توسط omid  | 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نهای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما


ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره میزد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه میشویم
نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 18:0  توسط omid  | 

Glittering Rose

از مرگ حذر کردن دو روز روا نیست

روزی که قضاباشد و روزی که قضانیست

روزی که قضا باشد کوشش نکند سودی

روزی که قضا نیست بر او ترس روا نیست

یک دم رها ز همهمه قیل و قال باش

غوغاست در قیامت عشاق ، لال باش !

چشمی ببار و چشمه آب حیات شو

دل را بشوی و آینه ذوالجلال باش

فردا که کوهها همه سیمرغ می شوند

پر می کشد زمین خدا ، فکر بال باش  

حسرت نصیب ماضی و مستقبلی چرا؟

جز در خدا مقام مکن ، اهل حال باش

سی روز تو به جرعه آبی ، حرام شد

یک روز ، فکر روزه نان حلال باش


roses-desi-glitters-19



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 17:56  توسط omid  | 

هر دم به شکل تازه ای تکرار میشوی


گـاهی شبیـه دشمـن و گه یار میشوی


گـــاهی بهشت میکنی ویرانه دلــــــم


گاهی چو غصه بر سرم آوار میشوی


گاهی چو بغض راه نفس را گرفته ای


گــاهی طبیب این دل بیمــــار میشوی


گـاهی چو ابر و باد لطیفی و مهربان


گاهی به سان صخره و دیوار میشوی


کس پی نبرده تاکنون ازچیست جنس عشق


وقتـــی بـه هر بهانــه پدیدار میشوی


تنهـــا به برکت وجــود تــــو زنده ام


تا آن زمان که در دلم تکــرار میشوی

roses-desi-glitters-19

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 17:52  توسط omid  | 

ستاره دیده فروبست وآرمید، بیا

فروغ نوربه رگ های شب دوید، بیا
زبس به دامن شب ،اشک انتظارم ریخت،
گل سپید شکفت وسحردمیدبیا
شهاب یادتو،درآسمان خاطرمن
پیاپی ازهمه سو،خطﱢ زرکشید ،بیا
زبس نشستم وباشب حدیث غم گفتم
زغصه رنگ من ورنگ شب پریدبیا
به وقت مرگم، اگرتازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگام آن رسیدبیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحردانه دانه چید بیا
امید خاطر(سیمین )دل شکسته تویی!
مرامخواه زین بیش ناامید بیا!

نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید
 چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیاید
به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیاید
ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی
 که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 17:51  توسط omid  | 






ياد بگذشته به دل ماند و دريغ


نيست ياري كه مرا ياد كند


ديده ام خيره به ره ماند و نداد


نامه اي تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطايي كردم


كه ز من رشته الفت بگسست


در دلش جايي اگر بود مرا


پس چرا ديده ز ديدارم بست


هر كجا مينگرم باز هم اوست
شعری از فروغ فرخزاد





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 22:3  توسط omid  |