X
تبلیغات
تقدیم به امید زندگیم .........
به نام ان وجود پر وجودی که وجود کم وجودم از وجود پر وجودش گشته موجود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 1:0  توسط omid  | 



تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ


نيست ياري كه مرا ياد كند


ديده ام خيره به ره ماند و نداد


نامه اي تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطايي كردم


كه ز من رشته الفت بگسست


در دلش جايي اگر بود مرا


پس چرا ديده ز ديدارم بست


هر كجا مينگرم باز هم اوست
شعری از فروغ فرخزاد





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 22:3  توسط omid  | 


 اگر لذت ترك لذت بداني

دگر شهوت نفس لذت نخواني







از سينه تنگم دل ديوانه گريزد

ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد







عاشقي پيداست از زاري دل

نيست بيماري چو بيماري دل






 گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق

سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم




 از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

اين اتش عشق است نسوزد همه كس را







 گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست

فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار






 صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط

تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 19:15  توسط omid  | 

عکس متحرک عاشقانه


دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را


تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را


شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود


کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را


وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او


تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را


گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم


جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را


کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست


بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند


این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را


عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست


کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را


دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم


ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را


سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست


در میان این و آن فرصت شمار امروز را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 22:15  توسط omid  | 

عكس متحرك از گل  و دسته گلهای زیبا-www.jazzaab.ir

یار ما بی رحم یاری بوده است


عشق او با صعب کاری بوده است


لطف او نسبت به من این یک دو سال


گر شماری یک دوباری بوده است


تا به غایت ما هنر پنداشتیم


عاشقی خود عیب و عاری بوده است


لیلی و مجنون به هم می‌بوده‌اند


پیش ازین خوش روزگاری بوده است


می‌شنیدم من که این وحشی کسیست


او عجب بی اعتباری بوده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 1:4  توسط omid  | 





هست شب یک شبِ دم کرده و خاک

رنگِ رخ باخته است.

باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

با دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب. آری، شب.
نیما یوشیج

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 1:30  توسط omid  | 



از بـس کـه غـم تـو قـصه در گـوشم کــرد


غـم هـای زمانـه را فـرامـوشم کــرد


یـک سیـنه سخن بـه درگـهت آوردم


چـشمان سخـنگـوی تـو خـاموشم کـرد.



روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد


گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش


آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:


در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!



عـشق تـو بـه تـار و پـود جـانم بـسته است


بـی روی تـو درهـای جهـانم بـسته است


از دست تـو خـواهـم کـه بـر آرم فــریـاد


در پـیش نـگاه تـو زبـانم بـسته است.


آئـینه بـود آب.

از بـیکران دریـا٬ خـورشید می دمید.


زیـبـای من شکوه ِ شکفـتن را


در آسمـان و آئـینـه می دیـد.


ایـنـک:


سه آفـتاب!



گفتی که:


"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬


چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!"


اندوه٬ که خورشید شدی٬


تنگ غروب!


افسوس٬


که مهتاب شدی٬


وقت سحر!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 0:14  توسط omid  | 

غروب لب دریابی تو ...؟


دلم امروز گواه است کسی می‌آید


حتم دارم خبری هست، گمانم باید...


فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز


«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید


باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصدمست


موسیقی گامی شده باشد شاید!


ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین


مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟! ...


گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست


اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 2:9  توسط omid  | 




روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

پروین اعتصامی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 0:19  توسط omid  | 


سبد سبد رُز سپيد ، برای چشم های تو

                                         هزار مژده و نويد ، برای چشم های تو

در آن خزان که شاخه ها ، دل از شکوفه می برد

                                       هزار شاخه ی اميد ، برای چشم های تو

اميد سبز ماندنت ، اميد زنده بودنم

                                        هر آنچه ايزد آفريد ، برای چشم های تو

هر آنچه بوسه می زند به صحن ديدگان تو

                                      دلی که بی امان تپيد ، برای چشم های تو

شب سکوت من ، رفيق اشک می شود

                                        در آسمان بی کسی ، ميان هاله های من

دلم اگر ستاره چيد ، برای چشم های تو

                                         هزار مژده و نويد ، برای چشم های تو

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 0:12  توسط omid  |