|
به نام ان وجود پر وجودی که وجود کم وجودم از وجود پر وجودش گشته موجود
|



اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني








دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را

یار ما بی رحم یاری بوده است
عشق او با صعب کاری بوده است
لطف او نسبت به من این یک دو سال
گر شماری یک دوباری بوده است
تا به غایت ما هنر پنداشتیم
عاشقی خود عیب و عاری بوده است
لیلی و مجنون به هم میبودهاند
پیش ازین خوش روزگاری بوده است
میشنیدم من که این وحشی کسیست
او عجب بی اعتباری بوده است

از بـس کـه غـم تـو قـصه در گـوشم کــرد
غـم هـای زمانـه را فـرامـوشم کــرد
یـک سیـنه سخن بـه درگـهت آوردم
چـشمان سخـنگـوی تـو خـاموشم کـرد.
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد
گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
عـشق تـو بـه تـار و پـود جـانم بـسته است
بـی روی تـو درهـای جهـانم بـسته است
از دست تـو خـواهـم کـه بـر آرم فــریـاد
در پـیش نـگاه تـو زبـانم بـسته است.
![]()
آئـینه بـود آب.
○
از بـیکران دریـا٬ خـورشید می دمید.
زیـبـای من شکوه ِ شکفـتن را
در آسمـان و آئـینـه می دیـد.
ایـنـک:
سه آفـتاب!
![]()
گفتی که:
"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬
چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!"
اندوه٬ که خورشید شدی٬
تنگ غروب!
افسوس٬
که مهتاب شدی٬
وقت سحر!
![]()

دلم امروز گواه است کسی میآید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...
فال حافظ هم هر بار که میگیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» میآید
باید از جاده بپرسم که چرا میرقصدمست
موسیقی گامی شده باشد شاید!
ماه در دست به دنبال که اینگونه زمین
مست، میگردد و یک لحظه نمیآساید؟! ...
گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید


سبد سبد رُز سپيد ، برای چشم های تو هزار مژده و نويد ، برای چشم های تو در آن خزان که شاخه ها ، دل از شکوفه می برد هزار شاخه ی اميد ، برای چشم های تو اميد سبز ماندنت ، اميد زنده بودنم هر آنچه ايزد آفريد ، برای چشم های تو هر آنچه بوسه می زند به صحن ديدگان تو دلی که بی امان تپيد ، برای چشم های تو شب سکوت من ، رفيق اشک می شود در آسمان بی کسی ، ميان هاله های من دلم اگر ستاره چيد ، برای چشم های تو هزار مژده و نويد ، برای چشم های تو