به نام ان وجود پر وجودی که وجود کم وجودم از وجود پر وجودش گشته موجود

مگه من ازت چی خواستم ...جز یه ویلا تو لواسون

یه بی ام و سیاه رنگ …. یه آپارتمان تو شمرون

بیست و هفت هزارتا سکه …. یه زمین اول جردن

که تو در نهایت عشق ……….. بزنی قباله ی من

مگه من ازت چی خواستم …. اینکه مادرت نباشه

نمی‌خوام که با حضورش ….… زندگیم از هم بپاشه

ولی خب مصلحت اینه ………. مادرم پیشم بمونه

هرچی باشه نازنینم ..….… مامانم از خودمونه

این توقعی زیاده …….. که تو ظرفا رو بشوری

واسه رفع خستگیمون …... چایی دم کنی تو قوری

هر چی من میگم بگی چشم …. مث یک آدم عاقل

تو خودت گفتی که هستی …. یه شریک خوب و همدل

پس چرا جا زدی میری .…... چرا از من دیگه سیری

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 13:50  توسط omid  | 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری


لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری

 

afshan

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 21:6  توسط omid  |  10 نظر


به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کر
د

غزل 13

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

غزل 133

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل 134

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

غزل 135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل 136

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل 137

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل 138

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل 139

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل 140

چدیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:50  توسط omid  |  12 نظر

مگه من ازت چی خواستم …... جز یه ویلا تو لواسون

یه بی ام و سیاه رنگ ….…. یه آپارتمان تو شمرون

بیست و هفت هزارتا سکه .…. یه زمین اول جردن

که تو در نهایت عشق ……….. بزنی قباله ی من

مگه من ازت چی خواستم …. اینکه مادرت نباشه

نمی‌خوام که با حضورش ….… زندگیم از هم بپاشه

ولی خب مصلحت اینه ………. مادرم پیشم بمونه

هرچی باشه نازنینم ..…….… مامانم از خودمونه

این توقعی زیاده ...…….. که تو ظرفا رو بشوری

واسه رفع خستگیمون …... چایی دم کنی تو قوری

هر چی من میگم بگی چشم …. مث یک آدم عاقل

تو خودت گفتی که هستی …. یه شریک خوب و همدل

پس چرا جا زدی میری .…..... چرا از من دیگه سیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 15:37  توسط omid  | 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری


لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری

 

afshan

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 21:6  توسط omid  |  10 نظر


به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کر
د

غزل 13

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

غزل 133

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل 134

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

غزل 135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل 136

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل 137

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل 138

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل 139

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل 140

چدیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:50  توسط omid  |  12 نظر

مگه من ازت چی خواستم …... جز یه ویلا تو لواسون

یه بی ام و سیاه رنگ ….…. یه آپارتمان تو شمرون

بیست و هفت هزارتا سکه .…. یه زمین اول جردن

که تو در نهایت عشق ……….. بزنی قباله ی من

مگه من ازت چی خواستم …. اینکه مادرت نباشه

نمی‌خوام که با حضورش ….… زندگیم از هم بپاشه

ولی خب مصلحت اینه ………. مادرم پیشم بمونه

هرچی باشه نازنینم ..…….… مامانم از خودمونه

این توقعی زیاده ...…….. که تو ظرفا رو بشوری

واسه رفع خستگیمون …... چایی دم کنی تو قوری

هر چی من میگم بگی چشم …. مث یک آدم عاقل

تو خودت گفتی که هستی …. یه شریک خوب و همدل

پس چرا جا زدی میری .…..... چرا از من دیگه سیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 15:37  توسط omid  | 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری


لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری

 

afshan

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 21:6  توسط omid  | 


به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کر
د

غزل 13

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

غزل 133

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل 134

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

غزل 135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل 136

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل 137

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل 138

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل 139

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل 140

چدیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:50  توسط omid  | 

  دفتر عشق
 
دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو

من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستي خوش باش


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 17:39  توسط omid  | 


  اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه

اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه

اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

      afshan

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 18:51  توسط omid  | 

 

 

رباعـیــات

 

با خـلوت ســوت وکـــورعــــادت کردیم

 

بـا کـــوچــه ی بی عبــور عــادت کردیم

 

ماننــد کسی که عکـــس از او می گیـرند

 

لبــخـــنــد زدن بـه زور ،عــــادت کردیم

 در ذهن قفس نقش پــری بگذاریم 

 

بر قـله ی دار،یا ســـــری بگذاریم

 

 با ایــن همـه بیـقـــراری ِ دلهــامـان

 

 بایـــد که قـــــرار دیگــری بگذاریم

ما همسفـر صمیمی غـــم هستیم

 

از نسل غــریبان محـــرم هستیم

 

موجیم و کنار دست هم در دریا

 

آشفته تر از همیشه با هم هستیم

 

 

در سیـنه ی من به اشتـــباه افتادی

 

با ساز خودت به اشک و آه افتادی

 

من تازه به خواب رفته بودم ای دل

 

تو در دل شب تـازه به راه افتادی

 

 

من اهـل شکستــه هـــای بی پیوستم

 

با یک دل خون که مانده روی دستم

 

بار دل من چقـــــدر سنگیــــن بستـند

 

شایـد به گنــــاه اینکه شـاعـــر هستم

 

 

از خاطر من حال وهوایت نرود

 

تصویر شکسته بسته هایت نرود

 

از سمت دل شکســـته ام می آیی

 

آهسـته بیا شــیـشه به پـایت نرود

مسافر خسته خسته می نویسی

 

لب گل را تـو بسـته می نویسی

 

به نستعلیق چشمت ای پری رو

 

دل ما را شکســـته می نویسی

غبار آلــــوده چون حال جنوبم

 

پـــریشــان مثل احــوال جنوبم

 

دلی لبـــریز آتش باز، یخ بست

 

دلـــم قطبـی خـودم مــال جنوبم

 

 

همیشه سوز از من ساز با تو

 

کشــیدن با دل من نــــاز با تو

 

منم آن عقده ی سربسته ای که

 

شبی هم می شکوفم ،بـاز با تو

 

 

به قلب حوض عکس ماه افتاد

 

دلــم دست تــــو بـود و آه افتاد

 

برای خاطــــر تو لحظه ای بعد

 

خودش را جمع کرد و راه افتاد

 

 

من و تو لحظــــه هـای اتفاقی

 

قــــرار بســـته ی دو هم اتاقی

 

پس از تو درسکوتی بی نهایت

 

دل من روی دســتم مانده باقی

 

 

همیشه پا به پـایم گـریه می کرد

 

درآن حال وهـوایم گریه می کرد

 

وگاهـی روبـرویـم می نشست و

 

       به حال خنده هایم گریه می کرد       

 

 

      زمستان ست وفصل سرد برگرد       

 

              سکــوت خـلوتـم یـــخ کرد برگرد              

 

 بـــرای بــــردن بــــــارِ دل مـــن

 

مسافــــربی بـرو برگـرد  بـرگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 23:12  توسط omid  | 

 

 



 

خاطــــــــــره

 

آن نوای ربَّنــا درعطر افطـاری چه شد؟

 

آن طنین آشنا با سیـــنه ها، آری چه شد؟ 

 

درهـــوای خاطرات ازعطش لبــــریزمان

 

رد پای روشن آن چشمه ی جاری چه شد

 

عطــر وبـوی آن غذاهای لطیف ساده مان

 

در میان سفـــره ی نقش قـلمکاری چه شد

 

نوبهــــاری بود وشبهــا تاسحـــربا همدلی

 

گل نشستن هایمان درفصل بیداری چه شد

 

سادگی بـود وهـــوای دلنشیــن عطـر چای

 

راسـتی لطف وصفای نان بازاری چه شد

 

سفـره هـا لبریز،اما خالی ازاحساس عشق

 

 بااذان، شوق شکفتن های افطاری چه شد؟ 

 


 

قدم از کوچه ی بن بست بردار

 

وهر چه خاطراتت هســت بردار

 

به خاکســتر نشاندی هستی ام را

 

بیـــا واز دل مــن دســـت بـردار

 

 

مـــرا دل..از ازل تنگ آفریدند

 

بــرای غـــم همـــاهـنگ آفریدند

 

مرا دل شیشه ای کردند و،آنگاه

 

برای تـو دل از ســـنگ آفریدند

 

 

 

زمین در بستر شب خواب می رفت

 

شب از تشویش وبی مهتاب نی رفت

 

ومن افتـــاده برگ از شاخــــه ای که

 

پس از عمـــــری بروی آب می رفت


این دل..دل پاره پـاره هی می شکنی

 

این شیشه به یک اشاره هی می شکنی

 

عاشق شدن تو نیز رسمی ست عجیب

 

دل می بری و دوبـاره هی می شکنی

 

تصویرهمان زبـان درازی هستیم

 

بی جاذبه فکرصحنه سازی هستیم

 

هر گز دلمان بهـــــم نخواهند رسید

 

ماننـد دوتــــا خط مــــوازی هستیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:40  توسط omid  | 



باغ نـــــــــگاه

  گل مـی کنـد به باغ نگاهت جـوانی ام 

 وقــتی بروی دامـن خـود می نشانی ام

 داغ جنون قــطره ی اشکم به چشـم تـو

هرچند ازدوچـشم خودت می چکانی ام

مـن عــابــرشــکســته دل خـلـوت تو ام

تا بیـکران چشــم خــودت می کشانی ام

یک مشـت بغض یـخ زده تفسیرمی کند

انـــدوه و درد غربـت بــی همــزبانی ام

وقــتی پـریـد رنگ تــواز پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـگــین کـمانی ام

تو،آن گلی که می شـکفی در خیــال من

پُرمی شود زعطر خوشــت زنــدگانی ام

در کـهـکشان چـشــم تـو گـم می شود دلم

سرگـشتـــه درنــــهایــتی از بی نشـانی ام

 زیــبــاترین ردیـف غـــزلهـــای من توئی 

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانی ام

حــالا بیـــا و غـــربـت مـا را مــرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سـبـز جـوانی ام

 

اتفـــــاق تازه

خط می خــورند قــد درخــتان جنـگلی

   یک قتل عــــام تازه بدین سادگی . ولی.....

فــصلی بــرای کوچ پرســتو نمانده است

وقتی که نیست،سقف همان خانه ی گِـلی

 آشــفـته شـــد ز غــرش امواج سهمگین

آرامــش صــمیمی مــرغـــان ســاحلی

خـــالی است از شــکوه شــکفتن بهارها

دیـگر نــمانــد ،از گــل و بلـبل شمایلی

تنـها به رسم زنــدگی و زنده ماندن است

این طرحــهای مضــحک و طرح مسایلی

این جــمع ها کـه حل مـسایل نـمی شود

تنــها هدف نشــستن مــا روی صـــندلی

هــرگـــز دلـی به قلب غـریبم گره نخورد

بــرگـــرد تــا به خـلوت خود بی معطلی


  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:29  توسط omid  |