|

در هـــــوای دل
گفتم به دلم یک نفســـی گریـه کنم
با بال شکســـته قفســی گریـه کنم
پیوسته شناورم دراین وسعت اشک
باید به حساب چه کســی گریه کنم؟
تاکـــی باید اســـــــیر این دل باشم

با این همـــه درد وداغ مایــل باشم
از سیـــنه دل ِ شکســته ام بردارید

می خواهم ازاین به بعد بـیدل باشم

گفتم به دلــم بغـض تو را می شکنم

در غربت خویش بی صدا می شکنم
از بسکه به سـینه ام زدم سنگت را

یک روز تو را من به خدا می شکنم

با سوز دل شکسته اش ساز نکرد

حتی پر وبال خویش را بـاز نکرد
صد وسعت آسمان فرا رویش بود

با آنکه پـرنــده بود،پـــرواز نکرد

تو در دل پــاره پـــاره هم می آیی
در یک شب بی ستاره هم می آیی
بیرون کنم از دلم هـــزاران بارت
اما چـــه کنم دوبــــاره هم می آیی

دوبیــــــتی ها
بگـــــوبامن دلا تاکـــی شکستن
نصیبت داغ وپی در پی شکستن
طنین مصــــدر تــــــــکراری تو
شکستن هی شکستن هی شکستن
بــرو تا این حوالــــی بر نگردی
بدین آشفــــته حالــــی بر نگردی
بگیر این دل،دل زخمی کز اینجا
توهم با دست خالــــــــی برنگردی

دلم را یک نفس واکن برایم
وبغضم را سپس وا کن برایم
برای پر کشـــیدن روزنی را
در این حجم قفس واکن برویم

سراپا دود آهــــی بودی ای دل
کنارم گاه گاهـــی بودی ای دل
همیشه راه تو از من جــــدا بود
رفیق نیمه راهــی بودی ای دل

مرا چشـم تری چون رود دادند
دلی غمـــــگین ودرد آلود دادند
ره ورسم جهـان این بود از آغاز
به هرکس هر چه لایق بود دادند

اگر هستی به هستت داده بودم
به آن چشمان مستت داده بودم
دلم در این غریبی گم نمی شد
اگر دستم به دســـتت داده بودم 
|