به نام ان وجود پر وجودی که وجود کم وجودم از وجود پر وجودش گشته موجود

دل


ای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام


کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام


مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود


ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام


بی سب نیست که دل نام نهادند ترا


هر چه فهم است توئی خانه ادراک سلام


هستی عالم امکان همه از خاک و گلند


همه ی عالم هستی زتو ای خاک سلام


خانه ای در قفس سینه ترا ساخته اند


بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام


می از آن نوش مرا غصه فراموش کنم


غصه می آورد این می می غمناک سلام
 
از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟


یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟


هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توست


چون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوز


خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست


تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟


خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترا


اشگ اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز


دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی


ای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوز


عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند


تو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوز


سر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟


گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز


دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان میکند


تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز


از خدا دم میزنی اما نمیدانی که من


ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز
 
احساس

من گلی خشکیده در بشکسته گلدانم هنوز

از ازل بیمارم و دنبال درمانم هنوز

در پس یک شیشه ی بشکسته دور از آفتاب

شاخه ای بشکسته در بشکسته گلدانم هنوز

گر چه دلتنگ بهار و بلبل سر گشته ام

در پی سرمای جانسوز زمستانم هنوز

رقص گل در زیر باران دلنوازی میکند

من ولی در حسرت یک قطره بارانم هنوز

از همان روزی که با غم عهد و پیمان بسته ام

تا که هستم بر سر آن عهد و پیمانم هنوز

زنده بودن را فقط احساس ثابت میکند

زندگی را دشمن احساس میدانم هنوز

زندگی یعنی دبستانی که از غم ساختند

من همان شاگرد پیر آن دبستانم هنوز

مانده ام با این همه گوش گران و چشم کور

با که گویم بی سبب در کنج زندانم هنوز


جلیل چرخی(پائیز)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:38  توسط omid  | 


دیریست که ما منتظر روی تو هستیم
ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم
 
دیریست که دلداده ما خانه نشین است
جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است
 
پلک دلم امشب به نبودت پر درد است
این فصل کبود از غم هجران تو سرد است
 
ای ساقی دلهای جهان مست نگاهت
این ماه فرومانده ز چشمان سیاهت
 
دیریست که ما منتظر و خانه بدوشیم
وقتی که قمر نیست همه تا رو خموشیم
 
ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی
فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی
 
دیریست که در جمعه همه مست غروییم
از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم
 
رها کنید دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نکشد ، وصل می کشد ما را
 
تمام عمر تو ما را نظاره کردی و ما
ندیده ایم هنوز آن جمال زیبا را
 
شراره های دلم اشک شد ز دیده چکید
ببین چگونه به آتش کشید، دریا را
 
قسم به دوست که یک موی یار را ندهم
اگر دهند به دستم ، تمام دنیا را
 
به شوق انکه ز کوی تو ام نشان آرد
به چشم خویش کشیدم غبار صحرا را
 
جنون کشانده به جایی مرا که نشناسم
طریق کعـبه و بتخانه و کلیسا را
 
تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم
اگر به خانه تاریک من نهی پا را
 
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
 
چه آمد برسراقوام و خویشان
که گردید جمعشان اینطور پریشان
 
چرا فامیلها ازهم جدایند
چرا دوستان رفیقان بی وفایند
 
چرا خواهر زخواهر میگریزند
برادر بابرادر درستیزند
 
چرا دختر زمادر ننگ دارد
پدر با بچه هایش جنگ دارد
 
چرا مهرو محبت کیمیا شد
همه دوستی رفاقت ها ریاشد
 
نبینیم خنده ای برروی لبها
نه روز آرامشی داریم نه شبها
 
نه پولدار را زپولش لذتی هست
نه نادار را بجایی عزتی هست
 
نه آسایش نه آرامش نه راحت
همه مشتاق یک آن استراحت
 
نبینی یک نفر را که کسل نیست
پراست دلها و جای درد و دل نیست
 
همه درگیر نوعی اضطرابند
چو نفرین گشته دائم در عذابند
 
بخود آیید عزیزان راه کج شد
ازاین رو زندگانی ها فلج شد
 
چومردم را عوض شد زندگانی
شده این زندگانی زنده مانی
 
همه چیز هست و روز خوش نبینیم
مدام سر در گریبان می نشینیـم
 
به ظاهر خانه ها ما کاخ شاه است
درونش یک جهان اندوه و آه اســت
 
در و دیوارها کاشی و سنگ است
ولی هر خانه یک میدان جنگ است
 
تمام خیر و برکت ها برافتاد
طبیعت با شما مردم درافتاد
 
چرااینگونه شدازمن کنید گوش
شده مهر و محبت ها فراموش
 
دگر از بذل بخشش ها خبر نیست
زانصاف و مروت ها خبر نیست
 
شده نایاب صفا و مهربانی
تعارف ها شده سرد و زبانی
 
عموجان خاله جان دیگر نگوییم
برای مرگ هم در آرزوئیم
 
یکی حج میرود سالی دوسه بار
کنارش خواهرش نادار و ناچار
 
یکی با سود و پول های نزولی
رود مکه به امید قبولی
 
یکی از کربلا و شام گوید
برای فخر براقوام گوید
 
یکی نازد به ماشین و به باغش
یک باد تکبر بردماغش
 
یکی انگاراز بینی فیل است
زبس خود خودخواه و مغرور و بخیل است
 
یکی وقتی به ماشینش سوار است
فقط مثل بتی اززهر ماراسـت
 
چنان در غبغبش باد غروراست
که گوئی از نژادسلم و تور است
 
تمام کارها گشته ریایی
نجابت شد عوض با بی حیایی
 
بزرگترها ندارند احترامی
به محتاجان ندارند اعتنائی
 
همه چسبیده جیب و کار خودرا
به فکرند تا ببندند بار خودرا
 
کسی را با کسی کاری نباشد
اگر باری بود یاری نباشد
 
فقط دنبال نفع و کار خویشند
به فکر گرمی بازار خویشند
 
نه درفکرحلال ونه حرامند
همه دارند نعمت زوالند
 
برای پول درآرند چشم هــم را
به هر گندی نمایند پرشکم را
 
زبس حرص و طمع درسینه دارند
مدام با هم چو دشمن کینه دارند
 
شرف را مثل کالا میفروشند
برادرها برادر را بدوشند
 
هنوزبابانمرده سردماغ است
سرمیراث دعوا داغ داغ است
 
چنین مردم هرگزخیری نبیننـد
اگرقارون شوندبازهم همینند
 
خلاصه دوستان دانید چه کاریم؟
همگی برخرشیطان سواریم
 
بیا تا تا راه دیگر پیش گیریم
سراغ از اصل و ذات خویش گیریم
 
بیاتاقدرهمدیگربدانیم
غرور وکینه را را ازخودرانیم
 
بیاتا دست یکدیگربگیریم
ضمانت نیست تا فردا نمیریم
 
فردا یک رازاست نگرانش نباش

دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:3  توسط omid  | 

چو بلبل سحری برگرفت نوبت ِ بام
" ز توبه خانه ی تنهایی آمدم بر بام

"نگاه می کنم از پیش رایَت خورشید
"که می بَرد به افق پرچم سپاه ظَلام

" بَیاض ِ روز برآمد از دَواج ِ سیاه
"برهنه باز نشیند یکی سپید اندام

"دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو
" درآمد از دَرَم آن دلفریب جان آرام

"سَرم هنوز چنان مست ِ بوی آن نفَس است
"که بوی عنبر و گل رَه نمی برد به مَشام

"دگر من از شب ِ تاریک هیچ غم نخورم
"که هر شبی را روزی مُقدر است انجام

"تمام فهم نکردم که ارغوان و گل است
"در آستینش یا دست و ساعد ِ گلفام

"در آبگینه اش آبی که گر قیاس کنی
"ندانی آب کدام است و آبگینه کدام

"بیار ساقی دریا مشرق و مغرب
"که دیر مست شود هر که می خورد به دَوام

"من آن نیَم که حلال از حرام نشناسم
"شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

"به هیچ شهر نباشد چنین شِکر که تویی
"که طوطیان ِ چو سعدی در آوری به کلام

"رها نمی کند این نظم چون زره درهم
" که خصم تیغ ِ تَعنُت برآورد ز ِ نیام
--------------------------------------------

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:5  توسط omid  | 

 
 

دراین شبها سـتاره می شکوفم

شکســته، پاره پاره می شکوفم

شقـایق درشقـایق، زخم درزخم

بهــار آمـد، دوبـاره می شکوفم

تو گفتی عیــد شد محفـل بگیریم

کنار دست گـــل منــــزل بگیریم

بیــــا بـا دستـــمـــال مهــــربانی

شبی هم گردوخاک ازدل بگیریم

تورا دستی به گل چیـدن نگیرد

خـــزانی دربهـــــار تـن نگیرد

دراین دنیای غربت لحظه ای هم

خدا هـــرگـــز تورا ازمن نگیرد

مسافرخسـته خسـته می نویسی

لب گل را تـو بسـته می نویسی

به نستعلیق چشمت ای پری رو

دل مــا را شکســـته می نویسی

ای باغچه پس کجاست سوسن هایت؟

بــا داغ جنـــون فصل شکفتــــن هایت

تنهــا تـراز اینی که تو را حس کردند

درغـــــربت بــی نهــــایـت تنهــــایت

 

درغـــــربت بــی نهــــایـت تنهــــایت

         همین.......حتـــــــی            

زمــــان دارد ســـــرِ نـاساز گاری با زمین حتی

ازاین بازی خودش هم خسته شد نقش آفرین حتی

منـم از شاخه ای افتاده برگی خشک وسر گردان

مرا با خود ببـر،ای چشمه جـاری همـــین، حتـی

ندادی سهــــم چشما نم به جـــز شبهـــــای بارانی

که بنویسم تورا من خیس،هرشب بیش ازاین حتی

به شعر من نمی گنجی که توشیـرین ترین شـوری

برایت تا بگویم صد غـــــــزل دریـــــــا ترین حتی

در این بی تکیه گاهـــی ها چه تنهــــا مانده ام حالا

      ســــراغم را نمی گیــــری، تو هم ای نازنیـن حتی     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:29  توسط omid  | 


 

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین 

 کاروان رفــتـه ومـن بــا دل باقیمانده

 مانده ام خســته وصد مشکل باقیمانده

 

 

 ازعشق وعطش عطـر پیـام آوردند

 نـوبـاوه ای از اوج قـیــــام آوردند

  تا شــام جهــان زمـاه ، لبریز شود 

 خورشید سه ساله را به شام آوردند 

 

هنوز هــــــم.....؟(سالار شهیدان)

ای بیــــکرانه غـــربت دنـیــــا هنوز هم
تـنــها تـــرین غریبــــــی وتنها هنوز هم
ایـن مــوج هــا صدای غزلهای غــــربتند
در انـعـکــاس خــاطــر دریــــا هنوز هم
گلبوته های خــون تو بعــد از هزار سال
گل می کنـنـد در دل صـحـــرا هنوز هم
 دستی نـــکرده در دل تـــاریـــــخ روزگار
تــــرســـیم عشق مثـل تــو زیبـــا هنوزهم
هـر محـــفلی بنـــام بلنـــدت مـــّزین است
هستی تـــــو شمـع محفـل دلهـــا هنوز هم
از آن خـلایـقـی که د م از عـشق می زدند
عــالــم نکــرده مثـل تـو پیــــــــدا هنوزهم
می بینمـــت غریب وکنـــــارم نشسته ای
می پرســـم از نــــــگاه تو آیـــا هنـوزهم ؟

 

 

 

پیام آور کـــربلا (حضرت زینب)  

هیچکس مانـنــد زیـنب دیــن حــق یـاری نکرد

با کــلام آتــشــیـن خــویـــش دیــنــداری نــکرد

هیـچـکـــس مانـنـد زیـنـب شـط خــون کــربــلا

در کویر تشنه ی عــالــم چـنــین جــاری نــکرد

هیچکس در دامن عصمت چو زیـنــب در جهان

گوهــر خــون شهــیـــدان را نـگهــداری نــکرد

هیچکس ماننـد زینـب جــوجــه هــای خستــه را

در هــوای عــطــر دسـتـانــش پــرستاری نکرد

باغـــبــانی مــثـــل او بــا لالــه هـــای دلنــشیــن

دیــن حــق را در دل تــاریــخ گــلکــاری نـکرد

تا شــکوفــا سازد آن گــلها بـــه فــصل نــوبــهار

باغ را این گونه از هر خار و خس عـاری نکرد

تــا دل نــــوبـــاوه هـا از درد و از غـم نـشــکنـد

خـون دل می خورد اما اشـک خـود جـاری نکرد

بـا تـمـام آن مصــیـبــت هـا که بــر زیـنـب رسید

در هــوای ایـن سـفـر یک لحظه هم زاری نکرد

آن که با آتــش پـیــام خــون بـه قـلـب شب نوشت

با هــمـان خــون حسـیـنی جلوه ی زینــب نوشت

 

 

سالار شهــــــیدان

 سـرسبـز ترین فصل کلام عشقی 

هــرجا که تویی اوج پیـــام عشقی

با آمـدنت جهــــان شکوفـــا گردید

تــاریــــخ تــــولــــد تمـــام عشقی

قمربنی هاشم ابوالفضل العباس

زچشــم دشمنانت خـواب بـردی

تو گوی سبقت از مهـتاب بـردی

نخوردی آب وحسرت ماند برآب

چه زیبـا آبـــــــروی آب بـردی

وقتی که جهان زعشق واحساس افتاد

گلبــــرگ گلی زشاخـــه ی یاس افتاد

شد بــــا ل صعــود جمله ی عـالمیان

آن دست که از پیــکر عبــــاس افتاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:30  توسط omid  | 

مگه من ازت چی خواستم ...جز یه ویلا تو لواسون

یه بی ام و سیاه رنگ …. یه آپارتمان تو شمرون

بیست و هفت هزارتا سکه …. یه زمین اول جردن

که تو در نهایت عشق ……….. بزنی قباله ی من

مگه من ازت چی خواستم …. اینکه مادرت نباشه

نمی‌خوام که با حضورش ….… زندگیم از هم بپاشه

ولی خب مصلحت اینه ………. مادرم پیشم بمونه

هرچی باشه نازنینم ..….… مامانم از خودمونه

این توقعی زیاده …….. که تو ظرفا رو بشوری

واسه رفع خستگیمون …... چایی دم کنی تو قوری

هر چی من میگم بگی چشم …. مث یک آدم عاقل

تو خودت گفتی که هستی …. یه شریک خوب و همدل

پس چرا جا زدی میری .…... چرا از من دیگه سیری

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 13:50  توسط omid  | 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری


لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری

 

afshan

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 21:6  توسط omid  |  10 نظر


به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کر
د

غزل 13

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

غزل 133

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل 134

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

غزل 135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل 136

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل 137

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل 138

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل 139

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل 140

چدیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:50  توسط omid  |  12 نظر

مگه من ازت چی خواستم …... جز یه ویلا تو لواسون

یه بی ام و سیاه رنگ ….…. یه آپارتمان تو شمرون

بیست و هفت هزارتا سکه .…. یه زمین اول جردن

که تو در نهایت عشق ……….. بزنی قباله ی من

مگه من ازت چی خواستم …. اینکه مادرت نباشه

نمی‌خوام که با حضورش ….… زندگیم از هم بپاشه

ولی خب مصلحت اینه ………. مادرم پیشم بمونه

هرچی باشه نازنینم ..…….… مامانم از خودمونه

این توقعی زیاده ...…….. که تو ظرفا رو بشوری

واسه رفع خستگیمون …... چایی دم کنی تو قوری

هر چی من میگم بگی چشم …. مث یک آدم عاقل

تو خودت گفتی که هستی …. یه شریک خوب و همدل

پس چرا جا زدی میری .…..... چرا از من دیگه سیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:37  توسط omid  | 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری


لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری

 

afshan

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 21:6  توسط omid  |  10 نظر


به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کر
د

غزل 13

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

غزل 133

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل 134

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

غزل 135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل 136

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل 137

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل 138

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل 139

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل 140

چدیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:50  توسط omid  |  12 نظر

مگه من ازت چی خواستم …... جز یه ویلا تو لواسون

یه بی ام و سیاه رنگ ….…. یه آپارتمان تو شمرون

بیست و هفت هزارتا سکه .…. یه زمین اول جردن

که تو در نهایت عشق ……….. بزنی قباله ی من

مگه من ازت چی خواستم …. اینکه مادرت نباشه

نمی‌خوام که با حضورش ….… زندگیم از هم بپاشه

ولی خب مصلحت اینه ………. مادرم پیشم بمونه

هرچی باشه نازنینم ..…….… مامانم از خودمونه

این توقعی زیاده ...…….. که تو ظرفا رو بشوری

واسه رفع خستگیمون …... چایی دم کنی تو قوری

هر چی من میگم بگی چشم …. مث یک آدم عاقل

تو خودت گفتی که هستی …. یه شریک خوب و همدل

پس چرا جا زدی میری .…..... چرا از من دیگه سیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:37  توسط omid  | 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری


لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری

 

afshan

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:6  توسط omid  | 


به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کر
د

غزل 13

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

غزل 133

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

غزل 134

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

غزل 135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل 136

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل 137

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل 138

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل 139

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

غزل 140

چدیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 22:50  توسط omid  |