“بايد كه جمله جان شوى تا لايق جانان شوى – مولانا”

.

 
 .
حـيلت رهـــا کـن عـاشـقـا ديـوانـه شـو ديـوانـه شـو
و انــدر دل آتـــش درآ  پـروانـه شـو پـروانـه شـو
 ..
هـم خـويش را بـيگانه کـن هم خـانـه را ويـرانه کـن
وآنگه بـيا بـا عـاشـقـان هم خـانـه شـو هم خـانـه شـو
..
رو سـينه را چون سـينه ها هـفت آب شـو از کينه هـا
وآنگه شـــراب عــشـق را پــيمانـه شـو پــيمانـه شـو
..
بــايـد که جـمله جـــان شـوی تا لايـق جــانـان شـوی
گر سـوی مـستان میروی مـستانـه شـو مـستانـه شـو
..
آن گـوشـوار شــاهـدان هـم صحـبت عـــارض شـده
آن گوش و عارض بايدت دردانـه شــو دردانـه شــو
..
چـون جـان تـو شـد انـدر هـوا زافـسانـه شـيرين مـا
فـانی شو و چون عـاشقان افـسانـه شـو افـسانـه شـو
..
تــو  ليلة الـقــبری  بــرو تـا  ليلة الـقــدری  شــوی
چون قـدر مر ارواح را کـاشانـه شـو کـاشانـه شـو
..
انــديشـه ات جـايی رود وآنگه تــو را آن جـا کـشد
زانـديشه بگذر چون قـضا پـيشانـه شـو پـيشانـه شـو
..
قـفلی بــود مـيـل و هــوا بـنهـــاده بـر دل هـای مــا
مــفـتــاح شـو مـفـتــاح را دنـدانـه شـو دنـدانـه شـو
..
بـنواخــت نــــور مـصطفی آن اســتـن حــنـانـه را
کـمتر ز چــوبی نـيستی حــنـانـه شـو حــنـانـه شـو
..
گـويد ســليمــان مر تــو را بـشنو لـسـان الـطـير را
دامی و مرغ از تو رمـد رو لانـه شـو رو لانـه شـو
..
گـر چـهره بـنمايـد صـنم پـر شـو از او چـون آيــنـه
ور زلـف بگشايد صنم رو شـانـه شـو رو شـانـه شـو
..
تـا کی دوشاخه چون رخی تـا کی چو بـيذق کم تکی
تـا کی چو فـرزين کـژ روی فرزانه شـو فرزانه شـو
..
شـکـرانـه دادی عـــشـق را از تـحفه هـا و مــال هـا
هل مـال را خـود را بده شکـرانـه شـو شکـرانـه شـو
..
يک مـدتی ارکـــان بـدی يک مـدتی حـــيـوان بـدی
يک مدتی چون جـان شدی جـانانـه شـو جـانانـه شـو

..
ای نــاطقـه بـر بــام و در تـا کی روی در خــانـه پـر
نـطق زبان را ترک کن بی چـانـه شـو بی چـانـه شـو