شیما عاشقتم
ترسم اخر شیما زغم تو دیواته شوم
بیخود از خود شوم راهی میخانه شوم
انقدر باده بنوشم که شوم مستو خراب
نه دگر دوست شناسم نه دکر جام شراب
شیما عاشقتم
ترسم اخر شیما زغم تو دیواته شوم
بیخود از خود شوم راهی میخانه شوم
انقدر باده بنوشم که شوم مستو خراب
نه دگر دوست شناسم نه دکر جام شراب

خدای.م
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
ان که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیکتر از من ب منی میدانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هرزمان نغمه ی عشقی است ک من میشنوم
از تو گویاست مرا یاد تو می اندازد
دیگران هرچه بخواهند بگویند ک عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تورا
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد....
شکر ک هستی خدایم..




سر پر ماجرا
جانا کجا رفتی کجا ؟ ٬ با دل چه ها کردی چه ها ؟
آوخ دل دیوانه ر ا ٬ با غم شکستی بی وفا
صد مرحبا صد آفرین ٬ بر مهر تو ای نازنین
وقتی که افتادم زمین ٬ دست مرا کردی رها
گوئی نمیخواهی دگر ٬ تا با تو باشم همسفر
آنکس که افتاد از نظر ٬ دارد سر پر ماجرا
دل چون زغم آمد به جان٬از کف برون شد ناگهان
کاری به جزء آه و فغان ٬ ناید کنون از دست ما
از هر چه خواهی کن حذر٬چیزی که میخواهی ببر
اما کمی آهسته تر ٬ تا نشکنی بشکسته را
من شیشه ی بشکسته ام ٬کز زندگانی خسته ام
با غصه عهدی بسته ام ٬ کز او نخواهم شد جدا
افتاده زیر پای تو ٬ جان میدهد شیدای تو
بازنده در سودای تو ٬ دیگر نمی خواهد ترا
وقتی که در دنیا کسی ٬ جان میدهد از بی کسی
خواهی به فریادش رسی٬ بر او طلب مرگ از خدا


عشق تازه
بی تو شیرین شور فرهادش نبود
بیستون را ترس، فریادش نبود
می به جام لیلی و مجنون نبود
ختم شعری وصلت میمون نبود
آمدی ، چینش نمودی واژه را
خود نوشتی شعر عشق تازه را
گرمی آغوش تو درمان نمود
سردی دستان و اندام خمود
با نگاهت اطلسی جانی گرفت
زندگی آهنگ عرفانی گرفت
کوچه با عطر تنت مستانه شد
قلب من فارغ ز صد افسانه شد
خوش نشستی بر بلندای دلم
تا ابد در کوی تو شد منزلم
سر بنه بر شانه های خسته ام
تا ببینی از چه من دل بسته ام
شمع باش و بگردان بر سرت
این غلام دل سپرده بر درت
های و هوی من نمیگردد تمام
تا تو را دارم ،تمام لحظه هام
احسان حق شناس


بصحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هر جا بنگرم کوه ودر و دشت نشان روی زیبای تو بینم
غمم غم بی و همراز دلم غم غمم هم صحبت وهمراز و همدم
غمم مهله که مو تنها نشینم مریزا بارک الله مرحبا غم
مکن کاری که بر پا سنگت آید جهان با این فراخی تنگت آید
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند تو را از نامه خواندن ننگت آید
بیتو یارب به بستان گل مرویاد وگر روید کسش هرگز مبویاد
بی تو هر گل بخنده لب گشاید رخش از خون دل هرگز مشویاد
یکی برزیگری نالان در این دشت به خون دیده گان آلاله می کشت
همی کشت وهمی گفت ای دریغا بباید کشت وهشت ورفت ازایندشت
درخت غم به جانم کرده ریشه بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید اجل سنگست و آدم مثل شیشه
اگر دل دلبری ودلبر کدامی وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر به هم آمیته دیرم ندونم دل که ودلبر کدامی

چرا دایم بخوابی ای دل ای دل زغم در اضطرابی ای دل ای دل
بوره کنجی نشین شکر خدا کن که شاید کام یابی ای دل ای دل
جدا از رویت ای ماه دل افروز نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر همه روزم شود چون عید نوروز
نسیمی کز بن آن کاکل آید مرا خوشتر زبوی سنبل آید
چو شو گیرم خیالش را در اغوش سحر از بسترم بوی گل آید
مو کز سوته دلانم چون ننالم مو کز بی حاصلانم چون ننالم
بگل بلبل نشنید زار نالد مو که دور از گلانم چون ننالم
اگر مستان مستیم از ته ایمون وگر بی پا و دستم از ته ایمون
اگر گبرم وترسا ور مسلمان بهر ملت که هستم از ته ایمون
عاشق آن به که دایم در بلا ،بی ایوب آسا به کرمان مبتلا بی
حسن آسا بدستش کاسۀ زهر حسین آسا به دشت کربلا بی
مو آن بحرم که در ظرف آمدستم چو نقطه بر سر حرف آمدستم
به هر الفی، الف قدّی براید الف قدم که در الف آمدستم
ز کشت خاطرم جز غم نروئی زباغم جز گل ماتم نروئی
زصحرای دل بی حاصل مو گیاه نا امیدی هم نروئی
قدم دایم زبار قصه خم بی چو مو محنت کشی در دهر کم بی
مو هرگز از غم ازادی ندیدم دل بی طالع مو کوه غم بی

به قبرستان گذر کردم کم وبیش بدیدم قبر دولتمند ودرویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته نه دولتمند برده یک کفن بیش
هرانکس مالوجاهش بیشتر بی دلش از درد دنیا ریشتر بی
اگر بر سر نهی جون خسروان تاج به شیرین جانت آخر نیشتر بی
هر آنکس عاشق است از جان نترسد یقین از بند واز زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشد در اخر خاک راهی عاقبت هیچ
جره بازی بودم رفتم به نخجیر سیه دستی زده بر بال مو تیر
برو غافل مچر در کوهساران هر آن غافل چره غافل خورد تیر
مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان افریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان افریدند
مو آن رندم که سر از پا ندونم سراپائی بجز دلبر ندونم
دل آرامی کز او دل گیرد آرام به غیر از ساقی کوثر ندونم


نه من از غزالان صحرایی ام
نه از خیل مرغـان دریایی ام
نه شرقی، نه غربی که از گوهری
دگـــر، زیـــر این چــــرخ مینایی ام
چه پرسی ز من، کز کجایی، کجا؟
تـــو از هــر کجایـی من آنجایی ام
در آئینه چشم من، روی خویش
ببین تـا چه مایــــه تماشایی ام
در این آینه نیک اگر بنگری
فرو مانی از فـرّ زیبایی ام
درین پهنه بنگر کــــران تا کــــران
که سرگشته چون با صحرایی ام
کـران تا کران از ازل تا ابــد
ببین پهنـه درد و تنهایی ام
به دامـــان رنگین اردیبـهشت
چـو باد صبا عرصه پیمایی ام
منهبر لب انگشت یعنیخموش
کهدیوانـــه عشق ورسوایی ام
مهرداد اوستا بروجردی

.
..
ای نــاطقـه بـر بــام و در تـا کی روی در خــانـه پـر
نـطق زبان را ترک کن بی چـانـه شـو بی چـانـه شـو


دل



منتظر روی تو هستیم