
دل
ای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام
کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام
مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود
ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام
بی سب نیست که دل نام نهادند ترا
هر چه فهم است توئی خانه ادراک سلام
هستی عالم امکان همه از خاک و گلند
همه ی عالم هستی زتو ای خاک سلام
خانه ای در قفس سینه ترا ساخته اند
بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام
می از آن نوش مرا غصه فراموش کنم
غصه می آورد این می می غمناک سلام
کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام
مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود
ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام
بی سب نیست که دل نام نهادند ترا
هر چه فهم است توئی خانه ادراک سلام
هستی عالم امکان همه از خاک و گلند
همه ی عالم هستی زتو ای خاک سلام
خانه ای در قفس سینه ترا ساخته اند
بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام
می از آن نوش مرا غصه فراموش کنم
غصه می آورد این می می غمناک سلام

از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟
یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟
هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توست
چون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوز
خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست
تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟
خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترا
اشگ اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز
دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی
ای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوز
عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند
تو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوز
سر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟
گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز
دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان میکند
تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز
از خدا دم میزنی اما نمیدانی که من
ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز
یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟
هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توست
چون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوز
خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست
تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟
خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترا
اشگ اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز
دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی
ای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوز
عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند
تو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوز
سر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟
گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز
دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان میکند
تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز
از خدا دم میزنی اما نمیدانی که من
ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز

احساس
من گلی خشکیده در بشکسته گلدانم هنوز
از ازل بیمارم و دنبال درمانم هنوز
در پس یک شیشه ی بشکسته دور از آفتاب
شاخه ای بشکسته در بشکسته گلدانم هنوز
گر چه دلتنگ بهار و بلبل سر گشته ام
در پی سرمای جانسوز زمستانم هنوز
رقص گل در زیر باران دلنوازی میکند
من ولی در حسرت یک قطره بارانم هنوز
از همان روزی که با غم عهد و پیمان بسته ام
تا که هستم بر سر آن عهد و پیمانم هنوز
زنده بودن را فقط احساس ثابت میکند
زندگی را دشمن احساس میدانم هنوز
زندگی یعنی دبستانی که از غم ساختند
من همان شاگرد پیر آن دبستانم هنوز
مانده ام با این همه گوش گران و چشم کور
با که گویم بی سبب در کنج زندانم هنوز
جلیل چرخی(پائیز)
جلیل چرخی(پائیز)

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 1:38 توسط امید (عسل فان)
|