دیریست که ما
منتظر روی تو هستیم ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم
دیریست که دلداده ما خانه نشین است
جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است
پلک دلم امشب به نبودت پر درد است
این فصل کبود از غم هجران تو سرد است
ای ساقی دلهای جهان مست نگاهت
این ماه فرومانده ز چشمان سیاهت
دیریست که ما منتظر و خانه بدوشیم
وقتی که قمر نیست همه تا رو خموشیم
ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی
فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی
دیریست که در جمعه همه مست غروییم
از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم
رها کنید دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نکشد ، وصل می کشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره کردی و ما
ندیده ایم هنوز آن جمال زیبا را
شراره های دلم اشک شد ز دیده چکید
ببین چگونه به آتش کشید، دریا را
قسم به دوست که یک موی یار را ندهم
اگر دهند به دستم ، تمام دنیا را
به شوق انکه ز کوی تو ام نشان آرد
به چشم خویش کشیدم غبار صحرا را
جنون کشانده به جایی مرا که نشناسم
طریق کعـبه و بتخانه و کلیسا را
تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم
اگر به خانه تاریک من نهی پا را

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
چه آمد برسراقوام و خویشان
که گردید جمعشان اینطور پریشان
چرا فامیلها ازهم جدایند
چرا دوستان رفیقان بی وفایند
چرا خواهر زخواهر میگریزند
برادر بابرادر درستیزند
چرا دختر زمادر ننگ دارد
پدر با بچه هایش جنگ دارد
چرا مهرو محبت کیمیا شد
همه دوستی رفاقت ها ریاشد
نبینیم خنده ای برروی لبها
نه روز آرامشی داریم نه شبها
نه پولدار را زپولش لذتی هست
نه نادار را بجایی عزتی هست
نه آسایش نه آرامش نه راحت
همه مشتاق یک آن استراحت
نبینی یک نفر را که کسل نیست
پراست دلها و جای درد و دل نیست
همه درگیر نوعی اضطرابند
چو نفرین گشته دائم در عذابند
بخود آیید عزیزان راه کج شد
ازاین رو زندگانی ها فلج شد
چومردم را عوض شد زندگانی
شده این زندگانی زنده مانی
همه چیز هست و روز خوش نبینیم
مدام سر در گریبان می نشینیـم
به ظاهر خانه ها ما کاخ شاه است
درونش یک جهان اندوه و آه اســت
در و دیوارها کاشی و سنگ است
ولی هر خانه یک میدان جنگ است
تمام خیر و برکت ها برافتاد
طبیعت با شما مردم درافتاد
چرااینگونه شدازمن کنید گوش
شده مهر و محبت ها فراموش
دگر از بذل بخشش ها خبر نیست
زانصاف و مروت ها خبر نیست
شده نایاب صفا و مهربانی
تعارف ها شده سرد و زبانی
عموجان خاله جان دیگر نگوییم
برای مرگ هم در آرزوئیم
یکی حج میرود سالی دوسه بار
کنارش خواهرش نادار و ناچار
یکی با سود و پول های نزولی
رود مکه به امید قبولی
یکی از کربلا و شام گوید
برای فخر براقوام گوید
یکی نازد به ماشین و به باغش
یک باد تکبر بردماغش
یکی انگاراز بینی فیل است
زبس خود خودخواه و مغرور و بخیل است
یکی وقتی به ماشینش سوار است
فقط مثل بتی اززهر ماراسـت
چنان در غبغبش باد غروراست
که گوئی از نژادسلم و تور است
تمام کارها گشته ریایی
نجابت شد عوض با بی حیایی
بزرگترها ندارند احترامی
به محتاجان ندارند اعتنائی
همه چسبیده جیب و کار خودرا
به فکرند تا ببندند بار خودرا
کسی را با کسی کاری نباشد
اگر باری بود یاری نباشد
فقط دنبال نفع و کار خویشند
به فکر گرمی بازار خویشند
نه درفکرحلال ونه حرامند
همه دارند نعمت زوالند
برای پول درآرند چشم هــم را
به هر گندی نمایند پرشکم را
زبس حرص و طمع درسینه دارند
مدام با هم چو دشمن کینه دارند
شرف را مثل کالا میفروشند
برادرها برادر را بدوشند
هنوزبابانمرده سردماغ است
سرمیراث دعوا داغ داغ است
چنین مردم هرگزخیری نبیننـد
اگرقارون شوندبازهم همینند
خلاصه دوستان دانید چه کاریم؟
همگی برخرشیطان سواریم
بیا تا تا راه دیگر پیش گیریم
سراغ از اصل و ذات خویش گیریم
بیاتاقدرهمدیگربدانیم
غرور وکینه را را ازخودرانیم
بیاتا دست یکدیگربگیریم
ضمانت نیست تا فردا نمیریم
فردا یک رازاست نگرانش نباش
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نخور
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 16:3 توسط امید (عسل فان)
|